شمس تبریزی  

در دل و جان خانه کردی عاقبت
 
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
 
آمدی کاتش در این عالم زنی
 
وانگشتی تا نکردی عاقبت
 
ای ز عشقت عالمی ویران شده
 
قصد این ویرانه کردی عاقبت
 
من تو را مشغول می‌کردم دلا
 
یاد آن افسانه کردی عاقبت
 
عشق را بی‌خویش بردی در حرم
 
عقل را بیگانه کردی عاقبت
 
یا رسول الله ستون صبر را
 
استن حنانه کردی عاقبت
 
شمع عالم بود لطف چاره گر
 
شمع را پروانه کردی عاقبت
 
یک سرم این سوست یک سر سوی تو
 
دوسرم چون شانه کردی عاقبت
 
دانه‌ای

ادامه مطلب  

 

***
هرعمل را اثری هست چه زیبا و چه زشت
عمل  نیک   ندارد   به جهان  پاسخ   زشت
بر  بد اندیش   نباشد  اثر  از  بوی    بهشت
این  سخن  گفت  نکو  حافظ  پاکیزه سرشت
ز  ضرر خواهی  تو برتو  رسد شر و ضرر
ور  به احسان  و کرم  از تو گریزد  همه شر
عاقبت  خیر   ببینی  چو  کنی   خیر  به بشر
هوس   گندمت  ار هست ، بکن  گندم   کشت
 عارفان    را  سخن    از غیرِ  نکوئی    نّبُوّد
 زاهدان  را   اثر از  رِیب   و دوروئی   نبود
 عاقلان    را  به کسی     نیت   سوئی

ادامه مطلب  

عاقبت وحشتناک بدحجابی به همراه عکس و فیلم  

دختران هرچقدر می توانند بد حجابی کنند : لباس های بدن نما بپوشند,در خیابان عشوه گری کنند,موهایشان را به نمایش بگذارند و….
بی خیال محرم و نامحرم فقط و فقط در این دنیا خوش باشید و با نامحرمان در خیابان ها اینگونه آب بازی کنید :
 

ادامه مطلب  

عاقبت قوم ثمود  

عاقبت قوم ثمودحضرت صالح (ع) / عاقبت قوم ثمودعذاب الهی در كمین قوم ثمودآنها نه تنها از این جنایت بزرگ، نهراسیدند، بلكه با كمال بی‌شرمی نزد صالح آمدند و گفتند: «آن عذاب را كه وعده می‌دهی بر ما فرو فرست.»خداوند به صالح - علیه السلام - وحی كرد: به آنها بگو: عذاب من تا سه روز دیگر به سراغ شما خواهد آمد، اگر شما در این سه روز توبه كردید، عذابم را از شما باز می‌دارم و گرنه، قطعاً مشمول عذاب خواهید شد..

ادامه مطلب  

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد ...  

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شدکاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شدتیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفتاز غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شدمهر با بی مهری و نامهربانی میرسدمهربانی در نبودت اندک و ناچیز شدبی تو یک پاییز ابرم ، نم نمِ باران کجاست؟بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شدکاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سردبوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شدآمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد ...

ادامه مطلب  

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد  

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد بی تو یک پاییز ابرم ، نم نمِ باران کجاست؟ بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد. 

ادامه مطلب  

طریق عشق(محمدرضا شجریان)  

 
طریق عشق
آواز : محمدرضا شجریان
سنتور: پرویز مشکاتیان
تار: داریوش پیرنیاکان
نی: جمشید عندلیبی
عود: محمدفیروزی
کمانچه :اردشیر کامکار
رباب و دف: بیژن کامکار
تنبک: ارژنگ کامکار
اجرا در آواز افشاری و دستگاه نوا
 
ور آشتی طلبم با سر عتاب رود
چو دست بر سر زلفش زنم به تاب روز
 چو ماه نو ره نظار گان بیچاره
 زند به گوشه ابرو و در نقاب روز
شب شراب خرابم کند به بیداری
 و گر به روز حکایت کنم به خواب روز
طریق عشق بر آشوب و فتنه است ای دل
 بیفتد آن که در این را

ادامه مطلب  

سراب  

 
گفته بودی باز می بینم تو را
آنقدر می بوسمت تا تر شوی
آب رویم را سرابی کرده ام
تا تو از این خواب زیباتر شوی
ناخودآگاهم که از این روزگار
ساختم تنها رفیقی بی دروغ
جاده روشن بود تا چشمم گرفت
 رفتی و دنیای من شد بی فروغ
کاش می شد رفت و جا خوش تر نکرد
از عبور قافله غافل نشد
کاشکی هم عاقبت دل می گرفت
عاقبت ای وای... این دل، دل نشد.

ادامه مطلب  

سراب  

 
گفته بودی باز می بینم تو را
آنقدر می بوسمت تا تر شوی
آب رویم را سرابی کرده ام
تا تو از این خواب زیباتر شوی
ناخودآگاهم که از این روزگار
ساختم تنها رفیقی بی دروغ
جاده روشن بود تا چشمم گرفت
 رفتی و دنیای من شد بی فروغ
کاش می شد رفت و جا خوش تر نکرد
از عبور قافله غافل نشد
کاشکی هم عاقبت دل می گرفت
عاقبت ای وای... این دل، دل نشد.

ادامه مطلب  

 

در میانِ شهر من یک دختر مغرور بودچهره ی زیبای او چون خوشه ی انگور بود
از صدایش مست می گشتند چون من ،مردو زنچون صدایش بهتراز گیتارو از سنتور بود
چشم هایش لشکری را سوی خود جوشانده بودچشم هایش بهتراز دریا وُ کوه نور بود
عاقبت در دام عشق افتادُ اما بعد هاآه فهمیده ست عشقش ظاهرا مستور بود
روزگارش تلخ چون تریاکُ...تیره مثل قیرروزهایش مثل شب هایی درون گور بود
آن مونالیزاترین لبخندهای زوری اش شیونی در شعر های شادِ یک ماهور بود
عاقبت یک شب خدا را سمت د

ادامه مطلب  

دیر آمدی...  

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شدکاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفتاز غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسدمهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سردبوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد..❣

ادامه مطلب  

دیر آمدی...  

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شدکاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفتاز غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسدمهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سردبوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد..❣

ادامه مطلب  

عاقبت  

عاقبت دلبر مرا گریاند و رفت بی وفایی را به من فهماند و رفت داشتم با عشق محکم می شدم ریشه های عشق را سوزاند و رفت نو نهالی بودم از روی گلش او چه بی رحمانه ام خشکاند و رفت امن آغوشش برایم خانه بود بی مروت خانه را لرزاند و رفت مانده بودم زیر چتر پلک او با تگرگی پلک را چسباند و رفت بیقرار از بوسه هایش تا شدم با قراری پسته را خنداند و رفت حرف هایی در دلم جا مانده بود غصه ام را از نگاهم خواند و رفت مانده بودم کیست؟ این مهتاب رو او خودش را زود بشناسان

ادامه مطلب  

دو وسیله ی مهم برای عاقبت بخیری!  

طبق آموزه های اسلامی یکی از مهمترین دعاهایی که انسان باید بکند عاقبت به خیری است همانگونه که امام سجاد علیه السلام در دعای مکارم از خداوند می خواهند او را به راه حق هدایت کند: «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ، وَ مَتِّعْنِی بِهُدًی صَالِحٍ لَا أَسْتَبْدِلُ بِهِ، وَ طَرِیقَه حَقٍّ لَا أَزِیغُ عَنْهَا» (صحیفه سجادیه/ دعای 20) عاقبت به خیری آنقدر با اهمیت است که یکی از درخواست ها و دعاهای اولیای خدا، مسلمان مردن است. همان

ادامه مطلب  

بیم و امید  

بیم و امید
خدا تو قرآنش هم آدم ها رو به آینده امیدوار می کنه و هم عاقبت کارهای بد رو می گه و می ترسونتشون. دید ما هم باید به ینده همین طوری باشه. هم امید داشته باشیم و هم از عاقبت تلاش نکردم بترسیم و اجازه ندیم یکی از اینها بر دیگری غالب بشه. 
به آینده مثل یک راز نگاه کن. کی می دونه آینده چه اتفاقی میفته؟ شاید حال روحیت عالی باشه و احساس خوشبختی ایی رو تجربه کنی که هیچ کس تجربه نکرده باشه.
هیچ وقت نترس و به دل خطر ها برو  و هیچ وقت به خودت برچسب نزن

ادامه مطلب  

شور دل ...  

 
در صراط المستقیم عشق، شیب افتاده است
سرزمین چشم هایم بی تو در سیلی مهیب افتاده است
عاقبت رفتی و فهمیدم که بیخود بر لبم 
رد رفت و آمد امن‌یجیب افتاده است!
من خدا را خوب می‌فهمم در آن بهتی که دید
جای او در قلب آدم شوق سیب افتاده است
خسته‌ام چون ماه کمرنگی که تا نزدیک ظهر
گوشه‌ای از آسمان سرد و غریب افتاده است
ای صلیبم چشم تو! مانند عیسی گیجم از
هاله‌ای که از تقدس بر صلیب افتاده است
چون مترسک بغض دارم که پس از دفع بلا
آخر از محصول باغش بی‌نصیب

ادامه مطلب  

چند نکته قرآنی برای عاقبت بخیر شدن 95/9/2  

چند نکته قرآنی برای عاقبت بخیر شدن               
از یاد نبریم که دنیا بازی است، درست مثل بازی فوتبال، در بازی فوتبال هیچ کس نمی داند که کدام تیم پیروز از میدان بیرون می رود، چون گاه حتی در ثانیه های اضافی تیمی خواهد برد و یا خواهد باخت.عمر انسان مجموع لحظات است و یکی از آن لحظات همان لحظه آخر و پایانی عمر انسان است. انسان باید تلاش کند که در آن لحظه در حالی باشد که دارای ایمان کامل و توبه مقبوله باشد و اگر ذرّه ای کوتاهی و بی مبالاتی کند امکان دا

ادامه مطلب  

عاقبت بی حجابی  

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد  

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شدکاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد.تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفتاز غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد.مهر با بی مهری و نامهربانی میرسدمهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد.بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد.کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سردبوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

ادامه مطلب  

 

عاقبت كسی كه آزاده صمدی رو دوست نداره

ادامه مطلب  

شعر برای فداییان حضرت زینب  

واژه در واژه از دل میدان
غزلی را سپید آوردند
باز هم از مدافعان حرم
یک جوان شهید آوردند
یک جوان با هزار شور و شعور
روز آخر ولی «زهیر» شده
زیر تابوت، مادرش می‌گفت:
پسرم عاقبت به خیر شده…
مثل ابر بهار می‌بارید
غربت ماه در دل شب را
پسر با تعصبم می‌گفت :
نکند قبر عمه زینب را…
عاقبت طاقتش تمام شد و
دل به دریا زد و فدایی شد
پسر کربلا نرفته‌ی من
سوریه رفت و کربلایی شد
شکر حالا شنیده‌ام که حرم
شده از دست دشمنان  آزاد
پسر من که جای خود دارد
جان عالم  فد

ادامه مطلب  

یک جوان شهید اوردند...  

واژه در واژه از دل میدان
غزلی را سپید آوردند
باز هم از مدافعان حرم
یک جوان شهید آوردند
یک جوان با هزار شور و شعور
روز آخر ولی «زهیر» شده
زیر تابوت، مادرش می‌گفت:
پسرم عاقبت به خیر شده…
مثل ابر بهار می‌بارید
غربت ماه در دل شب را
پسر با تعصبم می‌گفت :
نکند قبر عمه زینب را…
عاقبت طاقتش تمام شد و
دل به دریا زد و فدایی شد
پسر کربلا نرفته‌ی من
سوریه رفت و کربلایی شد
شکر حالا شنیده‌ام که حرم
شده از دست دشمنان  آزاد
پسر من که جای خود دارد
جان عالم  فد

ادامه مطلب  

 

عاقبت همه‌ی ما زیر این خاک آرام خواهیم گرفت

ادامه مطلب  

آزمایش  

چند روز پیش آزمایش دادم...
نمیدونم چرا اینقدر میخوام زودتر جواب آزمایش برسه دستم
اصن به طور مسخره ای!
از پریشب یه چیزایی تو ذهنم میچرخید...
"خدایا...من که از آیندمو از عاقبت کارم خبر ندارم...اگه عاقبت خوشی در انتظارم نیست...،...،...اگه نیست دوست دارم جواب آزمایشم بگه سرطان دارم...
اصن مهم نیست چه سرطانی..."
اط روی خواهرم خجالت میکشم که رو در رو بهش نمیگم
میدونم هرچی باشه حال خوبی پیدا نمیکنه نسبت به این حرفم...
هی تو ذهنم میپیچه" چقدر دوست دارم زود بمیرم!

ادامه مطلب  

ک کلاغ مستاجر  

یک کلاغ مستاجردر محله ی ما بودخانه اش همین نزدیکروی کاج زیبا بود
رهن کرده بود آن راسال قبل از یک زاغزاغ خانه ای بهتردیده بود در یک باغ
یک نفر فقط می شدزندگی کند در آنخانه در زمستان هاخیس می شد از باران
بال می زد و می رفتصبح زود از خانهصبح زود یعنی بازجستجوی صبحانه
روی شاخه ای یک روزیک کلاغ خانم دیددر نگاه او شادیدر نوکش تبسم دید
رفت و حرف زد با اواز خودش از این عالماز عذاب تنهاییاز سکوت ها از غم
در محله ما بازشنبه شب عروسی بودروی شاخه های کاجبا

ادامه مطلب  

ظاهر پرست...  

آن بهشت که مرا از جنت دورم کرد 
اندک اندک سوزاند و عاقبت دودم کرد
آن خالب که مرا از خالقم دورم کرد
ساده بودم با دود خود کورم کرد
به ظاهر اندیشیدم و باطن باب نبود
لحظه ای دیدم رخ تابانش دگر در دلم تاب نبود
آری آن ظاهر پرست زاهق شده منم
درون کبود چون زاغ منم
هر کی چو من دنبال سیما بود خوار شود
آغاز سرور و عاقبت بسته به چوبه دار شود...
        ’وحید ملایی’

ادامه مطلب  

 

راز دلدادگی ما 
هر که امد و رفت مرا ندید 
این همه غزل سرایی هایم را ندید 
 
وصف و حال عشاق میکردم من 
گه به یادت غزل سرایی ها میکردم من 
 
عاقبت دلم شیدایی گرفت 
رو به سوی کوی دوست هوایی گرفت
 
پس کوله بار عاشق بستم و رفتم کوی دوست 
میان چه چه بلبلان ندایش میکردم ای دوست 
 
 
مست مصرع اول شدم 
چون نظر کردم یک آن وای شیدا شدم
 
آن جمال زیبا روخم را،ربود 
وز ان چهره بشکفته ز گل جاپم را ربود 
 
مصرع شعرم چنین آغاز،کرد 
بر ان نگاه نازش فریاد،کرد 
 
ای

ادامه مطلب  

عاشقان اهل بیت...  

..بسمه تعالی...
سبکی:تماس بگیرید
سوریه عاقبت میبینم           در دفاع از حرم میمیرم      عاقبت زینبیه میرم                     کلنا عباسک یازینبدرمیان حرم میشینم           من سلاحی بدست میگیرم     پرچمی را بدوشم دارم           کلنا عباسک یازینبمیرویم با دعای مادر        روی سربنده ما یاحیدر        معنیش میدهیم حتی سر             کلنا عباسک یازینبکوچه ها از رجزها غوغاس    ذکر طوفانی ما زهراس    ازشکوه دل ما پیداس                  کلنا ع

ادامه مطلب  

این آتیش همون روزه که دامن گیر من میشه ...  

همون لحظه همون لحظه همون موقع با اون احوال خیلی بددرست وقتی که میرفتی دلم شوره تو رو میزدهمون وقت که تو رو داشتم یهو از دست میدادماز اون شب به خودم هر شب چقدر لعنت فرستادمچه کاری بود که من کردم تو رو سوزوندم از ریشهاین آتیش همون روزه که دامن گیر من میشهرفتی که تنها بمونم با خودم هیزمه آتیش تنهایی شدمباعث اون همه تنهایی منم عاقبت باید که تنها میشدمرفتی که تنها بمونم با خودم هیزمه آتیش تنهایی شدمباعث اون همه تنهایی منم عاقبت باید که تنها میشدم

ادامه مطلب  

این آتیش همون روزه که دامن گیر من میشه ...  

همون لحظه همون لحظه همون موقع با اون احوال خیلی بددرست وقتی که میرفتی دلم شوره تو رو میزدهمون وقت که تو رو داشتم یهو از دست میدادماز اون شب به خودم هر شب چقدر لعنت فرستادمچه کاری بود که من کردم تو رو سوزوندم از ریشهاین آتیش همون روزه که دامن گیر من میشهرفتی که تنها بمونم با خودم هیزمه آتیش تنهایی شدمباعث اون همه تنهایی منم عاقبت باید که تنها میشدمرفتی که تنها بمونم با خودم هیزمه آتیش تنهایی شدمباعث اون همه تنهایی منم عاقبت باید که تنها میشدم

ادامه مطلب  

پیش بینی امام خمینی (ره)  

تحقق شگفت آور 10 پیش بینی از 14 پیش بینی امام خمینی (ره)
 
 
1- امام راحل(ره) در سال 43: سربازان من در گهواره ها هستند!
2 -  پیش بینی فرار شاه و عاقبت رژیم پهلوی
3- پیش بینی در مورد تشکیل حکومت اسلامی در ایران
4- پیش بینی در مورد عاقبت منتظری
5- پیش بینی در مورد رهبری امام خامنه ای(مدظله)
6- پیش بینی نابودی مارکسیسم و سقوط شوروی
7- پیش بینی حمله عراق به کویت
8- پیش بینی عاقبت ذلت بار برای سران مزدور(صدام)
9- پیش بینی حرکت مردم مصر و عاقبت حسنی مبارک
10- پیش بینی و

ادامه مطلب  

درد و دل  

دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند؟
گفته بودم مردم اینجا بدند
دیدی آخر ساقه جانت شکست ؟
آن عزیزت عهدوپیمانت شکست؟
دیدی ای دل درجهان یک یار نیست؟
هیچکس در زندگی غمخوار نیست؟
آه دیدی سادگی جان داده است؟
جای خود را گِل به سیمان داده است؟
دیدی آخر حرف من بیجا نبود؟
از برای عشق اینجا ، جا نبود؟
نوبهار عمر را دیدی چه شد؟
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد؟
دیدی ای دل دوستیها بی بهاست؟
کمترین چیزی که می یابی وفاست؟
دیده ای گلها همه پژمرده اند
رنگها در دود و سرما مرده

ادامه مطلب  

یاد ایزد  

تو بیا  و   یاد    خدا      در   دل    گیر
                                             در   دلها   باش  و  نگاهها  را   بر   گیر
عاقبت  ره  دراز  است  و دل ناسازگار
                                             بنده ات   مرده   است   و   زدل   پایدار
جانم    بود  و    امر  عقلم  این    بود
                                              باکم     بود  و   ترس   قلبم  دین   بود
دین    بود   از   برای  زندگی  بر  من
                                              این    بود    ره    پاکی  

ادامه مطلب  

شهید محمد زلقی  

کیه کلام بسیاری از پیرمردها و پیرزن های شهرم،  وقت سلام و خداحافظی و آن هنگام که می خواهند دعایت کنند این است که «عاقبتِت خیر! »
حتی آن گاه که یک لیوان آب می دهی دستشان ، یا دستشان را می گیری تا از زمین بلند شوند و یا هر کار کوچکِ دیگری که برایشان انجام دهی باز هم می گویند : «عاقبتِت خیر» و چه تکیه کلام زیبا و چه دعای بزرگ و پرمحتوایی است همین دو کلمه، که اگر همین دو کلمه دعا در حقت مستجاب شود، دیگر چیزی کم نخواهی داشت.
 
 
 
و این عاقبت بخیری شاید

ادامه مطلب  

بار گناهانمان را خود بر دوش می کشیم؟  

کوچک بودم که شنیدم هویدا در دادگاه انقلاب اینگونه می گفت :(نقل به مضمون) من هیچ کاری را بدون دستور(شاه) انجام نداده ام و من فقط مجری و نه آمر بوده ام.در واقع هویدا از خود و کرده ها و ویرانی ها و چه بسا آبادانی هایی که کرده بود سلب اختیار می کرد تا از حکم مرگ دادگاه رهایی یابد ولی هیچگاه این چنین نشد و هویدا اگرچه نخست وزیری نسبتا موفق, حداقل در ظاهر اقتصاد و کشورداری بود ولی به آتش خشم انقلابیون و در اثر آنکه در روزگاری که باید عاقبت خویش را می نگ

ادامه مطلب  

آسمان قفس  

((آسمان قفس))عاقبت روزی از اینجا می رومآسمان ، زیر قفس تکراری است      مرغ حق با مرغ غم گفت چنین ؛  مرغ غم با عینک نخوت به چشم          تکیه بر میل قفس                    دست بر پهلوی انکار از او می پرسید:به کجا خواهی رفت؟زیر آن سرو قطور روی ناژوی غرورپشت آن کوه صبوریا که دریای بلورآسمانِ همه جا یکرنگ است!                      مرغ حق در زیر لب زمزمه کرد:                      حظّ پرواز اگر دانستی                     خط پرگار نمی بایستی  

ادامه مطلب  

آسمان قفس  

((آسمان قفس))عاقبت روزی از اینجا می رومآسمان ، زیر قفس تکراری است      مرغ حق با مرغ غم گفت چنین ؛  مرغ غم با عینک نخوت به چشم          تکیه بر میل قفس                    دست بر پهلوی انکار از او می پرسید:به کجا خواهی رفت؟زیر آن سرو قطور روی ناژوی غرورپشت آن کوه صبوریا که دریای بلورآسمانِ همه جا یکرنگ است!                      مرغ حق در زیر لب زمزمه کرد:                      حظّ پرواز اگر دانستی                     خط پرگار نمی بایستی  

ادامه مطلب  

 

با هم از غروب وسایه رد شدیم قصه ی عاشقی رو بلد شدیم
فک میکردیم آخر قصه اینه جز خدا هیچکی ما رو نمیبینه...
.
.
.
.
عاقبت جدا شدن دستای ما گمشدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود چشم پر حسادت زمونه بود....
             *استاد سیاوش قمیشی*

ادامه مطلب  

روایتی از دایی شدن من  

امروز دایی شدم. یعنی امروز که این متن را می‌نویسم،12 بهمن. شاید این بهانه خوبی باشد، برای نوشتن و آشتی دوباره‌ام با قلم و کاغذ. سعی کردم برای خودم شادی‌هایی به مناسبت دایی شدنم ایجاد کنم و کمی هیجان بدهم...ولی هیجانی نداشتم..صبح خواهرم که قرار بود، فارغ شود.با شکم بادکرده آمد توی اتاقم و دوربین اش را برداشت. دوربینی که قرار بود با آن، از لحظه تولد فرزند او عکس بگیرند. دوربینی که حافظه‌اش را شب قبل داده بود تا خالی کنم. توی خواب‌وبیداری دیدمش.

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1